تبليغاتX
کافه پیانو
هي فلاني....................... مي دوني رسم زندگي

چنين است:.................. مي ايند............ مي

مانند.....................عادت مي دهند..................... و مي

روند و تو در خود مي ماني............... و تو تنها مي

ماني.................. راستي نگفتي؟ رسم تو نيز اين 

چنين است؟

مثل همه ي فلاني

ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 20:38 توسط علی و پریا |


آره عاشقی همینه که کنار تو نباشم

ولی از عشقت بسوزم توی رویاهات رهاشم

آره عاشقی همینه که با گریه هات بگریم

بریزم به زیر پاهات دونه دونه گل مریم

آره عاشقی همینه که بی تو با تو باشم

توی کوچه باغ عشقم با خیالت تنها باشم

عاشقی یعنی که من برم و تو بمونی

میدونی که نمیتونم میدونم که تو میتونی

عاشقی یعنی که شعرتو غرور بگیره

یعنی آفتابگردون از عشق لخظه ی غروب بمیره

خیلی سعی می کنم اما، تو رو به یاد نمیارم

توی این ترانه دارم قحطی واژه میارم

یادمه اسمتو اما، گمشدی تو خاطراتم

اینارو میگم بدونی، نمیگیرم بی تو ماتم

عاشقی یعنی این، یعنی اظهار سعادت

اینم از مصرع آخر، عزیزم سرت سلامت

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 16:5 توسط علی و پریا |


ستاره را گرفتم و دادم دستش و گفتم بيا .. اين مال تو ولي مراقبش باش.

ستاره را گرفت و رفت وچند روز بعد آمد و گفت:گم شد.!

به همين سادگي؟

پس آن همه التماس براي داشتنش چه بود.؟

تو فهميدي من چه را به تو بخشيدم.؟

بخش اعظم روحم.

تو مي داني چه کردي؟

حالي اش نبود.خنده سردي کرد وگفت: اووه حالا که چيزي نشده ..هزار تا هزار تا برات مييارم.

از آن روز که رفته سالها گذشته و او هنوز يک ستاره هم نيافته است.

به کسي نگوييد..

ستاره ام اما به من باز گشته است گر چه ديگر مي ترسم به کسي بسپارمش

مي خواهم براي خودم باشد. فقط براي من......

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 15:56 توسط علی و پریا |


 

باران چشمم ديگر نمي گذارد بگويم دوستش دارم!!!
مي گويد
:
نبايد گفت از كسي كه بي بهانه تنهايت گذاشته است
و من
مي بارم تا نقاشي نارنجي روزي يا شبي ديگر
...
اما من مي گويم...چرا نگويم؟
چرا تعريف نكنم؟
او همه چيز را فراموش كرد
او تمام عكس هايم را گم كرد
هيچ يك از حرف هاي آبرنگيم را نخواند

تا بگويم آشفته اش كرد يا نه !
او بي احساس بود
گنگ بود
نمي شد فهميد عاشق بود يا نه؟
شايد عاشق بود
شايد ديگري عاشقش كرده بود
!!!
آه
...
اشك هايم جاريست
آه
...
او رفت و من ماندم
او گذشت و من نوشتم
او ترك كرد و من درك
او مدفونم كرد
او سر مزار عشقمان هم نيامد
اوترسو بود
او حتي جرات نداشت بگويد دوستت ندارم
او يا سكوتش مرا شكست
حالا فهميدي چرا مردم؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 15:55 توسط علی و پریا |


دوباره گوش کن....این بار کمی دقیق تر...این بار کمی با حوصله تر...کسی صدایت می زند...کسی می خواهد انگار با تو سخن بگوید...
امروز تو باید گوش بسپاری و او سخن بگوید....این بار نجوای تو سکوت است و سکوت او فریاد
...
دوباره بغض هایت را فراموش کن تا فراموشی هایت را گریه کنی...گریه برای روزهایی که بودن را فراموش کرده بودی..گریه برای او که بودنش را و فریادهایش را با سکوت همراه ساختی
...
با تو هستم....کمی درنگ کن...گاهی به آسمان لبخند بزن ...گاهی به ماه اشاره کن..ستاره ها را در آغوش بکش...و این بار اسیر دستان بی رحم غرور نباش
...
دوباره گوش کن...کمی مهربان تر از همیشه...کمی آرام تر
....
امروز می خواهم که صدای باد را با هم بشنویم. امروز می خواهم که گیسوان سپیدار را با هم نوازش کنیم. امروز می خواهم که دریا را با هم در امواج بی حاصلش غرق کنیم...امروز نمی دانم تا کدامین لحظه ...اما تا آخرینش..می خواهم فراموش نکنیم که بودن را به خاطر خدا دوست بداریم..او که دوستمان دارد..و می داند که دوستش داریم..و این زیبا ترین عشق است.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 15:54 توسط علی و پریا |


تو هم مثل من

 

 

چند روزیه که تنهایی محرم دردای منه

 

                           نگاه افسونگر تو آتیش به جونم می زنه

 

راز یه دل خسته رو فقط این دیوارا شنید

 

                           پرنده ی اسیر من تو آسمون تو پرید

 

حالا باورم شده بدون تو نمی تونم

 

                           تو هم مثل من عاشقی از توی چشمات می خونم

 

تو هم تموم لحظه ها تو فکر دیدار منی

 

                           آرزوی شبات اینه که فردا من رو ببینی

 

نزار که این فرصت ناب همینجوری هدر بره

 

                           نخواه که این عشق قشنگ بشه فقط یه خاطره

 

توی مسیر عاشقی یک قدم از تو کافیه

 

                           ترستو بشکن و بیا، ببین که عاشقت کیه

 

 

سروده ی پیام شریعت

                               

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 16:58 توسط علی و پریا |


 

منم و حسرت با تو ما شدن

تویی و بدون من رها شدن

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 10:47 توسط علی و پریا |


چی می شد اگه میدید برام مهمه؟

چی می شد اگه میفهمید .....(سانسوری)

چی می شد اگه کارای اولین بارامو فراموش میکرد؟

چی میشد اگه میفهمید حرفم با دلم یکی نیست؟

چی می شد اگه باورم می کرد؟

چی می شد اگه قبولم داشت؟

چی می شد ..............

هیچی فقط.......

 فقط.....

 نمیخواست بفهمه.

یه کاری کرد

که دیگه برام جواب سوالام مهم نیست.(چی میشدها)

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 18:24 توسط علی و پریا |


اين نيز بگذرد....مثل همه ي اتفاقات خوب و بد زندگي...مثل همه دوست داشتنها که در ته صندوق خاک خورده زمان مخفي شد و گردي از فراموشي پوشاندش....اين نيز بگذرد....مثل همه اشکهايي که در انزوا ريخته شد و هيچ کس نفهميدشان....اين نيز بگذرد مثل همه بغض هايي که بي پروا گره کور خوردند و هيچ دست مهرباني هرگز بازشان نکرد....اين نيز بگذرد مثل گذر تلخ ثانيه ثانيه هاي تنهايي و بيقراري و دلتنگي براي اويي که ميداني بايد تنهايش بگذاري ....اين نيز بگذرد مثل زندگي
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 16:27 توسط علی و پریا |


عشق يعني مستي ديوانگي  


عشق يعني با جهان بيگانگي


عشق يعني شب نخفتن تا سحر


عشق يعني سجده ها با چشم تر


عشق يعني سر به دار اويختن


عشق يعني اشک حسرت ريختن                 


عشق يعني در جهان رسوا شدن  


عشق يعني مست و بي پروا شدن


عشق يعني سوختن يا ساختن


عشق يعني زندگي را باختن

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 16:25 توسط علی و پریا |


       

          

 

  روزگاری نه چندان دیر و دور ...

 

  آسمان را نمی فهمید م...

 

  رنگ لاجوردی اش برایم سیاه جلوه می کرد

 

  شاید بهتر است بگویم,اصلا به اسمان نگاه نمی کردم.

 

  فقط خودم را می دیدم و بس...

 

  خوشی هایم را مدیون خودم , و بدی هایم را نقطه ی قوتم می دانستم.

 

  پرواز برایم معنایی جز هواپیماو... نداشت.

 

      .*.....*.

     .*........*.

      .*......*.

        .*..*.

       .*..... *.

      .*........*.

       .*.....*.

 

  اما اکنون , لحظه ای چشم از آسمان بر نمی دارم

 

 پرواز به اوج برایم آرزویی دست نیافتنی شده است...

 

 به تمام پرنده ها حتی (کرکس) حسادت می کنم

 

 و همه ی این دگرگونی را مدیون خدایی چون توام.

 

                 *  شکرت یگانه ی من * 

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 16:45 توسط علی و پریا |


شيشه ای می شکند...

 

يک نفر می پرسد...چرا شيشه شکست؟

 

مادر می گويد...شايد اين رفع بلاست.

 

يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل يک کودک شيطان آمد.

 

شيشه ی پنجره را زود شکست.

 

کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد...

 

تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد...

 

اما امشب ديدم...

 

هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد...

 

از خودم می پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ی پنجره هم کمتر است؟

 

دل من سخت شکست اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا ؟

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 14:20 توسط علی و پریا |


در زمان های بسیار قدیم، وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شدند، خسته و کسل تر از همیشه.

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:« بیایید یک بازی بکنیم مثلا قایم باشک . . . »

همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فریاد زد:« من چشم میگذارم» و از آن جایی که هیچ کس نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند که او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن:« یک . . . دو . . . سه . . . همه رفتند تا جایی پنهان شوند.

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد.

خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد.

اصالت در میان ابرها مخفی شد.

هوس به مرکز زمین رفت.

دروغ گفت به زیر سنگ می روم ولی به ته دریا رفت.

طمع در کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد.

و دیوانگی مشغول شمردن بود:« هفتاد و نه . . . هشتاد . . . هشتاد و یک . . .» و همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش رسید.« نود و پنج . . . نود و شش . . . نود و هفت . . .» هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد.دیوانگی فریاد زد:« دارم میام، دارم میام . . . »

اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی زیرا بود، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود. لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود. دروغ در ته دریاچه  و هوس در مرکز زمین، یکی یکی همه را پیدا کرد.

به جز عشق

او از یافتن عشق نا امید شده بود حسادت، در گوشهایش زمزه کرد:« تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.»

دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد.

عشق از پشت بوته بیرون آمد. با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.

شاخه به چشمان عشق فرو رفته بود.

او نمی توانست جایی را ببیند.او کور شده بود.

دیوانگی گفت:« من چه کردم، چگونه می توانم تو را درمان کنم؟»

عشق پاسخ داد:« تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی، راهنمای من شو . . . »

و اینگونه شد که از آن روز به بعد . . .

عشق کور شد و دیوانگی همواره همراه اوست.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 13:40 توسط علی و پریا |


 

 

هرگز د رقلبتو به روی کسی باز نکن اونی که دوست داره خودش کلید داره.

+ نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 0:8 توسط علی و پریا |


در پهنای بی کرانه تفکر از خویش به کیش خواهم رسید تا از دالان پرخروش محبت اب حضور را برداشت کنم و در این میان جبیره ی فراق را بر دل خواهم زد و به مثال چوک و هزاردستان در بهشت اشتیاق نغمه ی اشنایی را سر خواهم داد و با گامهای سره به دنبال تلالو زرنگار انتظار از پل جنون راهی جزیره مجنون خواهم گشت و سوار بر بادهای بی اقلیم حماسی از کنار پنجره های تجلی به سوی دیار تحیر کوچ خواهم نمود و توشه ره را در کوله پشتی معراج از خلعت فنا؛ خوشه معنا و اب استغنا پر خواهم داشت تا حماسه ی جود الهی را با نگاهی فارغ از نگاه جمادی احساس نمایم و در این حال فضاله ی قدح را به رسم رندانگی در کیش عروج خواهم نوشید.

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 20:44 توسط علی و پریا |